شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

302

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بگو « اين كس كه تو او را وصف مىكنى در بغداد نيست ، من مىآيم و كسى را بخلافت مىنشانم كه بدين اوصاف باشد » ؛ پس ما را بدون جواب برگرداند . اشاره‌اى كه در صفحهء 32 به رسالت شيخ شهاب الدّين كرده است بايد چنان فهميده شود كه مربوط به همين رسالت است نه يك سفارت ثانوى ، چون او ظاهرا فقط يك بار بنزد محمّد خوارزمشاه رفته است ، آن هم در همدان بوده است . در ديوان كمال الدّين اسمعيل قصيده‌اى در مدح شيخ هست و در بعضى از نسخ بوستان سعدى نيز چند بيتى ديده مىشود كه در ان ذكر سهروردى و نصيحت او بسعدى و بعضى حالات او آمده است : مقامات مردان به مردى شنو * نه از سعدى ، از سهروردى شنو مرا شيخ داناى مرشد شهاب * دو اندرز فرمود بر روى آب يكى آنكه در جمع بدبين مباش * دوم آنكه در نفس خودبين مباش شنيدم كه بگريستى شيخ زار * چو برخواندى آيات اصحاب نار شبى دانم از هول دوزخ نخفت * به گوش آمدم صبحگاهى كه گفت : « چه بودى كه دوزخ ز من پر شدى * مگر ديگران را رهائى بدى ؟ » مرآة الزّمان چاپ حيدرآباد ج 8 صفحات 513 و 534 و 582 تا 583 و 679 تا 680 ( وقايع سال 630 ) ؛ النّجوم الزاهرة چاپ قاهره ج 6 صفحات 165 و 166 و 219 و 224 و 283 تا 285 ( وقايع سال 631 ) ، 292 ؛ وفيات الأعيان ترجمهء شمارهء 469 ؛ طبقات الشّافعيهء سبكى ج 5 ص 143 ؛ الحوادث الجامعهء ابن الفوطى ص 74 ؛ مرآة الجنان ج 4 ص 79 تا 82 ؛ شذرات الذهب ج 5 ص 153 تا 154 ؛ تاريخ ادبيّات عربى بروكلمن ج 1 ص 440 و 497 و ذيل آن ج 1 ص 788 ؛